- یک داستان کوتاه، ها؟
« مردی بود و دلی داشت. دلش را نمی دید. صدای او را می شنید. و ...
- واقعا این کلمات مال منه؟ باورم نمی شه! خدایا!
- چه اشکالی داره؟.. می نویسم.
- « .. و این صدا هیشه نمی آمد. آن وقت هایی که چیزی از مغزش می گذشت و به سینه اش می رسید- که همیشه چنین بود- این دل حرف می زد. با صدایی به صوت خودش: آشنا و تکراری. آیا این خودش بود؟...
- فعلا همین قدر!

نوشته شده توسط زویدبرگ در چهارشنبه هفتم آذر 1386
|