تبليغاتX
زویدبرگ
 
فکر می کنم می توانم همین طور که شروع کرده ام بنویسم تا قیامت- حالا که این قدر فکر می کنم چیزی در مغزم برای بیرون آمدن بی تابی می کند.. چیزی نه، چیزها!
نوشته شده توسط زویدبرگ در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 |
 
آخ كه راست ميگه اوني كه مي دونه چه جور زندگي مي كرده. ولي نه اوني كه نمي دونه چي جوري زندگي مي كنه.
حيف!
نوشته شده توسط زویدبرگ در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 |
 
از دلهره می لرزم. دلم می خواد شروع کنم به درست زندگی کردن ولی حتما می دونید که به این راحتی ها نیست

امروز یه میان ترم خراب کردم. نمره ی یکی دیگه رو هم گرفتم که صفر بود!

حالا چی کار کنم؟ چیزی به آخر ترم نمونده. یعنی علنا تموم شده!

 

نوشته شده توسط زویدبرگ در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 |
کی میگه من نمی تونم تغییر کنم؟ تا حالا که فقط خودم بودم و به شدت هم بر این عقیده هستم انگار. ته دلم فکر می کنم راهی ندارم و لی ته اون ته می دونم که اینا همه ش بهانه است!
درسته که قرص ها به طرز بدی ذهن رو می بندند ولی اگه آدم بخواد میشه- همون جوری که من یه بار اینو به خودم ثابت کردم.
نوشته شده توسط زویدبرگ در جمعه بیست و سوم آذر 1386 |
 
خدایا سرانجام کارم تو ساز
که من باختم باز در این نیاز
نوشته شده توسط زویدبرگ در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 |

این زبان حال منه به جز این که هنوز عشق این رو به من نیاموخته. داقل الان نیاموخته:

« حمام نمی گرفتم، ریش هایم را نمی تراشیدم ودندانهایم رامسواك نمی زدم،چون عشق خیلی

دیر به من آموخت كه آدم خودش را برای كسی مرتب می كند، برای كسی لباس می پوشد و برای

كسی عطر می زند و من هیچ وقت كسی را نداشتم.»

از کتاب "خاطرات روسپیان سودازده ی من"نوشته ی گابریل گارسیا مارکز ترجمه ی امیر حسین فطانت

همان "دلبرکان غمگین من" معروف

نوشته شده توسط زویدبرگ در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 |
کریسمس داره میرسه. آذر داره تموم می شه. گه بگیره به این ذهن فکستنی من! تا حالا فکر می کردم مریضم ولی مدتیه برام روشن شده که "تنبل" ام! و آن قدر به این تناسانی عادت کرده م که قدرت بیرون آمدن ندارم(= دلم نمی خواد ولش کنم!)

اختلال خلقی دو قطبی یا همون ‌‌"Bipolar Mood Disorder" اسمیه که روی تنبلیم گذاشتم تا عذری برای بیکارگی م بتراشم. ای من نامرد!

کلوزاپین شاید هم مغزم رو تعطیل کرده: دلم می خواد بشینم و یه فکر درست و حسابی کنم ولی فکرم نمی آد!

گه بگیره به این زنگ!

 ‌

نوشته شده توسط زویدبرگ در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 |
 
- یک داستان کوتاه، ها؟
« مردی بود و دلی داشت. دلش را نمی دید. صدای او را می شنید. و ...
- واقعا این کلمات مال منه؟ باورم نمی شه! خدایا!
- چه اشکالی داره؟.. می نویسم.
- « .. و این صدا هیشه نمی آمد. آن وقت هایی که چیزی از مغزش می گذشت و به سینه اش می رسید- که همیشه چنین بود- این دل حرف می زد. با صدایی به صوت خودش: آشنا و تکراری. آیا این خودش بود؟...
- فعلا همین قدر!
نوشته شده توسط زویدبرگ در چهارشنبه هفتم آذر 1386 |
 
از رو نمی رم. دلم می خواد بنویسم.. هر چیزی. ولی نمی شه! گند!  این لحن مسخره مال من نیس. می دونم.
عجب خرفتی شده م.. خنگ! باید بنویسم. خط خطی کنم. تو دفترم یا گوشه ی روزنامه.. باید بگم. باید این کرمو بریزم بیرون..
خدایا! ...
نوشته شده توسط زویدبرگ در چهارشنبه هفتم آذر 1386 |
 
خوابم میآد. چز غریبی نیست ولی غریب اینه که نمی خوام بخوابم! و از همه غریب تر اینه که نمی تونم بنویسم. این خیلی حال آدمو میگره
ساعت دو نیمه

نوشته شده توسط زویدبرگ در چهارشنبه هفتم آذر 1386 |