تبليغاتX
زویدبرگ
 
از مزخرفاتی که تو ذهنم میگذره چیز ریادی می دونم.ئ اما با د به همه بگم که چ ی فکر می کنم
یه روز اگه بهتون گفتم نگید که یارو اره بازی در میاره.
اگه اون روز اومد من هم باهاتون میام تو بازی

نوشته شده توسط زویدبرگ در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 |
دیروز رفتم داروخانه. وارد شدم. آقایی کنار بخش آرایشی ایستاده بود و تکیه داه بود به ویترین. گفت:" بفرمایید؟" گفتم: " ببخشید. کلوزاپین ۲۵ دارین؟" نگاهم نکرد:" نداریم." آمدم بیرون ولی دوباره برگشتم داخل. این عادت تازگی هام شده که تصمیم های زود ردشو میگیرم:" ببخشید. بدون نسخه نمیدید یا ندارید؟" نگاهم نکرده گفت:" نداریم." " قیمتش چنده؟" نگاهم کرد و گفت:"نه دارم نه قیمتشو می دونم."

رفتم داروخانه ی بعدی. آقای محترمی پشت سکو بود و یکی دیگر کار مردم را راه می انداخت. پرسیدم:"ببخشید. کلوزاپین ۲۵ رو بدون نسخه میدید؟" با مهربانی و تنبلی گفت:"نه جانم. حتما باید نسخه داشته باشی. تازه، آزمایشهات رو هم باید بیاری."

دو شب گذشته و کلوزاپین ۲۵ یا جتی کلوزاپین ۱۰۰ ندارم. در افکارم چیز غیر عادی نمی بینم. نگرانی های معمولی در مورد واحد ها و غذای سحر و افطار و گشی خریدن داداش و کارهای روزمره و اینکه چقدر خرج کرده م و.. روتین روتین!

نوشته شده توسط زویدبرگ در سه شنبه دهم مهر 1386 |
سلام!

جایی خواندم که نوشته بود: " در مورد جوانان - از سن ۱۸ تا ۲۴ سال- باید گفت ..." و دیدم حالا که ۲۶ بار بهار گذشته دارم دیگر جوان نیستم. و اینکه در درون پیری را می شنوم. در خیابانُ، در بی نوری ویترین ها، در عادی بودن قیافه ی دختر ها، در زود گذشتن روزها و در خیلی چیز های دیگر  صدای پیر شدن من مسخره ام می کند: " هه! دیدی چه مفت گذشت؟"

من زویدبرگ هستم: دکتر زویدبرگ.

فعلا شب خوش

نوشته شده توسط زویدبرگ در سه شنبه دهم مهر 1386 |